اولین دَدَ گفتنت عزیزم

سلام عمرم
،.دوتا امتحانمم به سلامتی دادم و دیگه تموم شد تا ترم جدید،از آتلیه که اومدیم خونه من اینقد بی حال شدم که حد نداشت حتی نتونستم پشت ماشین بشینم و تا دانشگاه برم،آخه تب و لرز داشتم.
خیلی بی حالم تموم بدنم درد میکنه،و میترسم شما هم از من مریضی بگیری.
میدونی خیلی سخته تو جلوی روم باشی و من ازت بوسه نگیرم

یه گوشه از خونه یه مجسمه سگ داریم وگذاشتمش روبروی تو تا ببینم چکار میکنی...خیلی خیلی جالب بود ،قدرت خدا رو بگردم،راسته که میگن خدا علم به هر چیزی رو در وجود انسان قرار داده
،با احتیاط به سگ منظورم هاپویه دست میزدی و بعد هم پا به فرار میذاشتی خیلی بامزه بود میومدی سمت من قربونت بشم
.بس که کنجکاوی با تموم اینکه میترسیدی بهش دست میزدی و بعد فرارر.عکساشو ببین مرحله به مرحله گذاشتم.






در تاریخ9/11یعنی در ٦ماه و ١٤روزگی بابایی داشت نماز مغربو میخوند که شما برای اولین بار سینه خیز کردی و مهر بابایی رو گرفتی...بابایی خیلی خوشش اومد نمازش که تموم شد گفت آخ جون پسرمنم مهر رو سر نماز ازم گرفت..
...
امروز داشتم با مامانینا میچتیدم،خاله جون مامان جون و خاله های من هم بودن.کلی براشون سینه خیز رفتی و با روروئک رژه رفتی و دل همه رو بردی عمرم......
راستی خعلی پورو شدی
هههه الهی من بخورمت،میدونی چرا؟؟
دو سه روزه هر وسیله ای رو که برمیداری که مربوط به شما نیس یا خطرناکه مثه موبایل یا سیم،وقتی ازت میگیریم چنان بغضی میکنی و لب میچینی که نگو...بخدا مجبورم ازت بگیرم پسملیه مامان.
ببین:
مماخت چشمات لبات ابرو هات همه و همه حتی در حالت گریه هم زیباست،تو ماه منی



راستی اینم همون مجسمه که شکوندی با ماشینت کوبوندی بهش و کمر طفلی رو شکوندی،بلاخره طلسمش شکسته شد و از تو موبایلم ریختم تو سیستم،
اول سطل پسررو شکوندی و بعد ما گفتیم اشکال نداره چسبش میزنیم و نمیندازیمش دور و تا با این صحنه مواجه شدیم
یادش بخیر هاهاهاه

در تاریخ10/11بردیمت بهداشت و واکسن دومی(هپاتیت)رو هم زدیم و واکسن بعدی12ماهگی نفسم.خدارو شکر برای واکسن هپاتیت اصلا اذیت نشدی و از ١١بهمن شروع به خوردن قطره آهن کردی
وای لباس صورتیشو!!!میدونی این کدوم لباسه؟؟

لباسای بابایی رو انداختم تو ماشین و یه لباس به همه لباسا رنگ داد،میدونی من همیشه لباسای شما رو جدا میریزم تو ماشین و هیچ وقت با لباسای خودمون نمیریزم ولی این لباست قاطی لباسا شده بود و اینطوری رنگ گرفت...اینم از هنرای منه.
ببین کدوم لباست بوده:
الهی قربونت بشم من خدا تربچه ی منی چگده کوشولو بودی گلم

اینجا هم از سینه خیز رفتنت:خودت ببین





داشتیم با،بابامحمود چای میخوردیم و تو هم اینطوری در حال خوردن قندون شده بودی!!!مرده بودیم از خنده:


امیررضا بی دندون****رفت سر قندون****میخواست قند برداره****افتاد تو قندون
مگه میشد قندونو ازت بگیریم 
اینجا هم شب قبل از لالا:وای که فدات میشم،ای خدا میخوام بخورمش ببین چقد ناز منو میگرفتی تو بغلت:




اوخی لپت چه رد افتاده
و این هم یه هنر دیگه
؛تشکتو شسته بودم گذاشتم رو بخاری تا خشک بشه و ....ســـــــــــــــــــوخت
...ببین قهوه ای شده



خوب با ماشینت خونه رو زیر پات میذاری و میگردی...وسیله جدید کشف کردی؟؟؟ماهیتابه رو کشیدی و افتاد و محکم صدا کرد.من اینطوری بودم
ترسیدم و دویدم سمت تو .و تو هم اینطوری بودی:

در تاریخ 11/1٠اولین دَدَ گفتنهات شرو شد و خیلی ناز باخودت بازی میکردی و مگفتی:دَدَدَدَ
من و بابایی میخواستیم بلا گردونت بشیم.
و امروز هم فقط دَدَ میگی و جیغ وآ میگی دارم بزرگ شدنتو میبینم خدایا هزار مرتبه شکرت
صبح کریرتو پیدا کردو و گذاشتمت تو کریر وای که ماشالله چه بزرگ شدی،دسته ی کریرو میگرفتی و مثل آکروبات بازا کمرتو بالا میدادی و میخواستی خودتو پرتاب کنی بیرون و البته این کار رو هم کردی و با کریر چپه شدی!!!
اینجا هم که مهلومه،مرحله به مرحله از انگشت خوردنت،میام اون انگشتاتو میخورما.




الانم دارین پدر و پسر باهم بازی میکنین و رو شکم بابایی و داد میزنی و میخندی
پسر و پدر همیشه شاد باشین و لبتون خندون این دعای من برای شما دوتا دوسته



اولین دَدَ گفتنت عزیزم
